دلنوشته ها
دردناک است می خواهم بودنت را در نبودنت تجربه کنم . . .
دردناک است که وقتی نیستی با خود بگویم که هستی ! امشب باز می خواهم بودنت را در نبودنت حس کنم از همین فرسنگها فاصله ای که هنوزم بین دل من و توست باورم کن . . . بهانه ام دیوااانه نیستم فقط یه دلبسته ی دلتنگم اما حالا دیگر نه برای تو برای خودم برای سکوت خودم برای تنهایی های خودم دلتنگم ! هرگز نفهمیدم دلیل نبودنت را … شاید هم گفتی و من نفهمیدم… حالا من ماندم و یک تصویر مبهم از نگاهت و خاطراتی گنگ و دور… و یک صدائی که هنوز هم ارام ارام توی گوشم نجوا میکند ” با تو ام “ خنگول جان سلام! ما اینجاحالمون خوب است.امیدوارم توهم آنجا حالت خوب باشه. این نامه را من میگویم وحسن آقا قصاب ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تندتند بخواند.آروم آروم بنویس تاپسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند وقتی تو رفتی ما هم ازآن خانه اسباب کشی کردیم.پدرت توی صحنه حوادث خوانده بود که بیشتر اتفاقات توی10کیلومتری خانه ی ما اتفاق میافته. ماهم 10کیلومتراینورتر اسباب کشی کردیم.اینجوری دیگه لازم نیست پدرت هرروز بیخودی پول روزنامه بدهد.آدرس جدیدهم نداریم.خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست.پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده واینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا،به همون آدرس قبلی بیان.... آب وهوای اینجا خیلی خوب نیست.همین هفته ی پیش 2بار بارون اوممد اولیش 4روز طول کشید،دومیش 3روز... خنگول جان آن کت شلوار نارنجی که خواسته بودی رامجبورشدم جداجدا برایت پست کنم.آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد،ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم ..................................................... ببخشید معطل شدی.حسن آقا قصاب رفته بووود دستشویی حالا برگشت. یروز خواهرت فاطی روبردم کلاس شنا.گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن .این دختره هم که فقط یه مدایو بیشتر نداره .اونم دوتیکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جایی قد نمیده خودت تصمیم بگیر کدوم تیکرو نپوشی اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد.هنوز نمیدونم بچش چیه فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی دایی شدی یا عمو شرمنده .همین دیگه .خبر جدیدی نیست. قربانت...مادرت راستی خنگول جان خواستم برایت یه خورده پول پست کنم ...ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بووود واین نامه را برایت پست کرده بودم... همه می
پرسند چیست در زمزمه
ی مبهم آب ؟ چیست در همهمه
ی دلکش برگ ؟ چیست در بازی
آن ابر سپید، روی این آبی
آرام بلند، که تورا می برد
اینگونه به ژرفای خیال ؟ چیست در خلوت
خاموش کبوترها ؟ چیست در کوشش
بی حاصل موج ؟ چیست در خنده ی
جام؟ که تو چندین
ساعت، مات و مبهوت به
آن می نگری !؟ ................................. -نه به
ابر، نه به
آب، نه به
برگ، نه به این آبی
آرام بلند، نه به این خلوت
خاموش کبوترها، نه به این آتش
سوزنده که لغزیده به جام، من به این جمله
نمی اندیشم. ................................. من،مناجات
درختان را،هنگام سحر، رقص عطر گل یخ
را با باد، نفس پاک شقایق
را،در سینه ی کوه، صحبت چلچله ها
را با صبح، نبض پاینده ی
هستی را در گندم زار، گردش رنگ و
طراوت را در گونه ی گل، همه را می
شنوم،می بینم. من به این جمله
نمی اندیشم ! ................................. به تو می
اندیشم ای سراپا همه
خوبی، تک وتنها به تو
می اندیشم. همه
وقت همه
جا من به هر حال
که باشم به تو می اندیشم. تو بدان این
را، تنها تو بدان ! تو
بیا تو بمان با
من،تنها تو بمان ! ................................. جای مهتاب به
تاریکی شبها تو بتاب من فدای تو،به
جای همه گل ها تو بخند. اینک این من که
به پای تو درافتادم باز ریسمانی کن از
آن موی دراز، تو
بگیر، تو ببند
! ................................. تو
بخواه پاسخ چلچله ها
را،تو بگو ! قصه ی ابر هوا
را،تو بخوان ! تو بمان با
من،تنها تو بمان ................................. در دل ساغر
هستی تو بجوش، من همین یک نفس
از جرعه ی جانم باقی ست، آخرین جرعه ی
این جام تهی را تو بنوش ! من در این تاریکی سهراب
سپهری در تاريكي بي آغاز و
پايان دري در روشني
انتظارم روييد. خودم را در پس در
تنها نهادم و به درون
رفتم: اتاقي بي روزن تهي
نگاهم را پر كرد. سايه اي در من فرود
آمد و همه شباهتم را در
ناشناسي خود گم كرد. پس من كجا
بودم؟ شايد زندگي
ام در جاي گمشده اي نوسان داشت و من انعكاسي
بودم كه بيخودانه همه
خلوت ها را بهم مي زد و در پايان همه
رؤيا ها در سايه بهتي فرو مي رفت. *** من در پس در تنها
مانده بودم. هميشه خودم را در پس
يك در تنها ديده ام. گويي وجودم را در
پاي اين در جا مانده بود، در گنگي آن ريشه
داشت. آيا زندگي ام
صدايي بي پاسخ نبود؟ *** در اتاق بي روزن
انعكاسي سرگردان بود و من در تاريكي
خوابم برده بود. در ته خوابم خودم را
پيدا كردم و اين هشياري خلوت
خوابم را آلود. آيا اين
هشياري خطاي تازه من بود؟ *** د رتاريكي بي آغاز و
پايان فكري در پس در تنها
مانده بود. پس من كجا
بدم؟ حس كردم جايي به
بيداري مي رسم. همه وجودم را در
روشني اين بيداري تماشا كردم: آيا من سايه
گمشده خطايي نبودم؟ *** در اتاق بي روزن
انعكاسي نوسان
داشت. پس من كجا
بودم؟ در تاريكي بي آغاز و
پايان بهتي در پس در تنها
مانده بود. ***** جای دیگری تمرین کن ... سر بر کنار "خیالت" گذاشتن! تو آمدی لطفا ؟؟؟؟ مرگ هم مثل توست! از من فاصله بگير ! می دانم دلت عجیب هوای مرا دارد! تــو میگذری .. چه سخت است... چهار شمع به آهستگي ميسوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش ميرسيد. شمع دوم گفت: من ايمان و اعتقاد هستم، ولي براي بيشتر
آدمها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد كه ديگر روشن
بمانم ......... سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت. شمع سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم ولي توانايي آن را
ندارم كه ديگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشيه زندگي خود قرار
دادهاند و اهميت مرا درك نميكنند، آنها حتي فراموش كردهاند كه به
نزديكترين كسان خود عشق بورزند .............. طولي نكشيد كه عشق نيز
خاموش شد. ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد، گفت:
چرا شما خاموش شدهايد، همه انتظار دارند كه شما تا آخرين لحظه روشن
بمانيد ......... سپس شروع به گريستن كرد ........... پــــــــس... شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانيكه من وجود دارم ما ميتوانيم بقيه شمعها را دوباره روشن كنيم، مـن امـــيد هستم. با چشماني كه از اشك و شوق ميدرخشيد ..... كودك شمع اميد را برداشت و بقيه شمعها را روشن كرد. افراده باهوش جهان قرار دارید یا خیر! هیچگونه کلک و حقه ای در این مساله وجود ندارد، و تنها منطق محض می تواند شما را به جواب برساند. (موفق باشید) ۱) در خیابانی، پنج خانه در پنج رنگ متفاوت وجود دارد. راهنمایی: ۱) مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند. یک داستان قدیمی اما زیبا و عاشقانه موتور
سوار و همسرش در حال حرکت بودند که ناگهان موتورسوار به همسرش گفت احساس
گرمای شدیدی میکند و از او خواست کلاه ایمنی او را بردارد آنها یک کلاه
ایمنی بیشتر نداشتند موتورسوار به همسرش گفت بسیار دوستت دارم همسرش تعجب
کرده بود موتورسوار به او گفت کلاه ایمنی بر سرت بگذار و به من بگو دوستت
دارم.همسرش با تعجب به او می نگریست ولی موتورسوار همچنان اصرار میکرد تا
همسرش پذیرفت و برای آخرین به او گفت دوستت دارم. فردا روزنامه ها نوشتند
مرد موتورسواری با فداکاری جان همسرش را نجات داد و خود بر اثر بریدن ترمز
جان سپرد او میدانست که ترمز موتورش در حین رانندگی خراب شده است اما
نمیخواست آسیبی به همسرش برسد.
وقتی میگویم دلم گرفته است...یعنی دلم گرفته است....حتما باید فروغ باشم...تا جدی بگیری...؟!
آماده ام تا عشقمان ضرب المثل باشد...البته چشمانت اگر مرد عمل باشد ...قد
نگاهت کاش لبهایت به حرف آیند...تا عشق .. نه ... اسطوره حتی محتمل
باشد...اینجا لب از لب وا کنی فرصت فراهم هست...تا بیت آخر صحبت از ماه عسل
باشد...بهمن به تن دارم تو با آغوش مردادیت...اردیبهشتم کن که اوضاع معتدل
باشد...اینجا بگو .. اینجا .. همین مصرع که تا فردا-...آوازه مان پیچیده
در بین الملل باشد...لب واکنی لبهای من... استغفرالله... من-...می ترسم
امشب حرفهایم مبتذل باشد...می ترسم امشب واژه ها هم عاشقت باشند...تصویر هر
بیتم فقط بوس و بغل باشد...دارم شبیه مادرم حوا ... نمی دانم...شاید برای
عشقمان امروز" ازل" باشد...کم کم جنون می گیرم از لبهای خاموشت...اصلا همین
بیت آخرین ضرب الاجل باشد...حرفی نزد شاید دلش راضی نبود اصلا...ماه عسل
در کوچه باغ این غزل باشد...دستی به در کوبید و دردی قلب ما را ..کاش...یا
دست او یا دست بی روح اجل باشد(ساحل صالحی)
زیر و رویم میکنی...رهایم نکن...بذری بکار... پرنده
گاه انقدر سرگرم دانه چیدن می شود که پرواز را فراموش می کند گاهی پرتاب سنگ کودکی
بازیگوش می تواند یاد اور پرواز باشد
خوبی بادبادک اینه که میدونه زندگیش فقط به یک نخ نازک بنده ! ولی بازم تو آسمون میرقصه و میخنده.......!
هر چه تلاش کردم مردم بفهمند فقط به من خندیدند . (چارلی چاپلین) تابستان که می شود دلم شور میزند . . نکند طعم گیلاس های بازار مرا از خاطرت ببرد این بار...تو بگو...دوستت دارم...نترس...من...آسمان را گرفته ام..تا به زمین نیاید.... نوری زفلک بر دل انسان برسد میلاد ابالفضل و حسین بن علی هم سید ساجدین و خوبان برسد میلاد گل حسین یعنی اکبر این سید و سرور جوانان برسد من منتظر ظهور مهدی هستم ای کاش خبر ، نیمه شعبان برسد اللهم صل علي محمد وال محمد و عجل فر جهم هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي هرگز نگو دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد هرگز به چشماني نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت به ديگري فکر ميکني قلبي را قفل نکن وقتي کليدش رو نداري الو.... الو .....؟؟ کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
گویی ابرهای تیره غم,نوید بخش طوفانی بزرگ است که سیل آسا خواهد بارید
و خانه خشتی دلم را ویران خواهد کرد.
اما مرا ترسی ازسیل دردل نیست
زیرا خانه دل من جز ویرانه ای ماتم زده و
تلی از خاکسترچیزی نیست.
براستی که ویرانه را چه باک از ویرانی ,
مشتی خاکستررا چه باک از طوفان
وچندتکه سنگ راچه باک ازسیل ...
هوای دلم ابری است ,
باران خواهد بارید , بارانی شدید و سرد بر پیکر نیمه جان دلم.
ببار ای باران ...
ببارکه چتری برروی دلم نخواهم گرفت ,
ببارکه شاید اندکی از داغ این دل سوخته بکاهی ,
ببار که ویرانه دل من سقفی ندارد که از قطرات سردت ایمن باشد ,
ببارکه خانه دلم بسی تشنه و ملتهب است ,
ببار که شاید اندکی غبارغم را ازدل تیره ام بزدایی ,
بباروسیلی به پا کن ودل مسکین وگوشه نشین مرا با خود ببر ...
ببارای باران ...
ببارکه ازبارش تومن شادم ,
ببارکه عطرتو رامی طلبم ,
ببارکه شاید پس از بارش تو به یادش رنگین کمانی دردلم برپا شود ,
ببارو دل عاشق و تب دار مرا اندکی آرامش ببخش ,
ببارکه دلم دلتنگ اوست ,
ببارکه شاید در صدای دلنشین تو طنین صدای او را بشنوم
برایت مینویسد.بهش گفتم این خنگول 












فکر یک بره
روشن هستم
که بیاید علف خستگیام را بچرد.
من در این تاریکی
امتداد تر
بازوهایم را
زیر بارانی میبینم
که دعاهای نخستین بشر را تر کرد.
من
در این تاریکی
درگشودم به چمنهای قدیم،
به طلاییهایی، که به دیوار اساطیر
تماشا کردیم.
من در این تاریکی
ریشهها را دیدم
و برای بته نورس مرگ،
آب را معنی کردم.
دوستت دارم هایت را
این رختخواب را "وارونه" خواهم خوابید!
...
"خیانت" است به تو!
و دوباره دستانمان به هم قفل شدن
و طعم لبا نت که
حس عاشقی را دو چندان میکند
می شود امشب هم به خوابم بیایی ؟؟
عطر می زند
تنش را برهنه می کند
...
و با همه می خوابد
جز آنکس که اورا به انتظار نشست
هر بار که به من نزديک مي شوي ،
باور مي کنم هنوز مي شود زندگي را دوست داشت !
از من فاصله بگير !
خسته ام از اميدهاي کوتاه ...!!!
می دانم دلتنگی!
اما به من بگو
این همه فاصله را که با هیچ چیز پر نمی شود
چگونه تاب بیاورم؟
دانستن اینکه دلت با دلم هست
و فکرت به یادم،
چه دردی را از من دوا می کند؟!
خودت را می خواهم!
خودِ واقعی ات را!
با همه ی دلت و یادت
و ...
کمی از وقتت!!
زمان ..
می گـــــذرد !..
چه كنم با دلــــی ..
كه از تو ..
توان گذشتنش ..
نیست..
هم بهار باشد...
هم ابر باشد...
هم باران باشد...
هم خیابان خیس باشد...
امـــــا...
نه دستی برای فشردن باشد...
نه پایی برای قدم زدن باشد...
نه نگاهی برای زل زدن...
و نه تو باشی...
شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، هيچ كسي
نميتواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم كه به زودي ميميرم
....... سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به كلي خاموش شد
نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود
پرده ها را می کشم .. مبادا روشنایی خلوتم را بر هم ریزد .
شعله ها زبانه می کشند .. من انگار در حوضی از یخ دست و پا می زنم .
این روزها اگر کوک سازم غمگین است .. چاره نیست ..
ارتعاش صدای قلبم ؛ انگشتان مرا به روی ساز می کشد .
این روزها صدایم درگیر ناله است ….
بغضم به صدا راه نمی دهد .
شبها که وصفش ناگفتنی ست … من می مانم و تمام تاریکیهای شهر من .
من می مانم و تصویری تاریک از روز … من می مانم و یک بغل داغ شقایق.
گاه که به ترس رویی نشان می دهم ..آغوش عشق تنها پناهگاه من است .
تنها مآمن امن دلواپسیهایم .. تنها گرما ی روح بخش روح خسته ام .
این روزها به خیابان نمی روم .. شاید به اجبار خزان صدای شکستن برگی بیاید.
طاقت شکستن ندارم .
طاقت دیدن بی پناهی شاخه ها را ندارم .
این روزها به آسمان نگاه نمی کنم … شاید پرستویی به کوچ رود .
توان غیبت پرستو ندارم ..این روزها روزهای درد است ..
درد …
۲)در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند.
۳)این پنج صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشند، سیگار متفاوت می کشند و حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنند. سئوال: کدامیک از آنها در خانه، ماهی نگه می دارد؟
۲) مرد سوئدی، یک سگ دارد.
۳) مرد دانمارکی چای می نوشد.
۴) خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد.
۵) صاحبخانه خانه سبز، قهوه می نوشد.
۶) شخصی که سیگار Pall Mall می کشد پرنده پرورش می دهد.
۷) صاحب خانه زرد، سیگار Dunhill می کشد.
۸) مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر می نوشد.
۹)مرد نروژی، در اولین خانه زندگی می کند.
۱۰) مردی که سیگار Blends می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند.
۱۱) مردی که اسب نگهداری می کند، کنار مردی که سیگار Dunhill می کشد زندگی می کند.
۱۲) مردی که سیگار Blue Master می کشد، آب میوه می نوشد.
۱۳) مرد آلمانی سیگار Prince می کشد.
۱۴) مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.
۱۵) مردی که سیگار Blends می کشد همسایه ای دارد که آب می نوشد.

پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا
باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو
زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را
بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم
میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف
تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد
مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل
بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست
نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه
اینطوری نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن
گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ
شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم
طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...
کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت


